خلاصه ی قسمت های شش و هفت سریال سلطنت

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

یکی از کافرها با یک گردنبند به خواب بش می اد و می گه اگر یک نفر را انتخاب نکنی که قربانی کنی ما خودمون یک نفر  را انتخاب می کنیم. مری بیدار می شه و می بینه یک گردنبند کنارش و می ره به بش می گه . بش می فهمه که فردی که انتخاب کردن مری است. از طرفی فرانسیس به مری می گه که می دونه برادرش را بغل کرده و بوسیده. مری همش می خواد عذر خواهی کنه. فرانسیس به مری می گه این ازدواج هنوز صورت نگرفته و هر کدام از ما می تونیم با هرکسی خواستیم باشیم اما دور برادرم بش را خط بکش و خودش می ره پیش اولیویا که این مری را خیلی عصبی می کنه. یک شب که مری خوابه بالای سرش یک گوزن مرده می گذارن که خونش روی دست مری می ریزه و پوستش یک حالتی می شه. از طرفی مشخص می شه که دایان مادر بش هم جز کافران بوده. بش برای اینکه به مری اسیبی نرسه یک دزد را زندان برمی داره و می بره توی جنگل تا بکشش و از پاش اویزان کنه. در این میان ملکه کاترین به مستخدم تا نیمه شب وقت می ده که اگر چیزی می دونن بگن. یک دختر می اد و می گه من یک مامور شما را دیدم که لباسش خونی بود. ملکه می گه که مامورین من فقط یک یونیفرم دارن پس فقط یک نفره که یونیفرم نپوشیده اون مامور فرار می کنه و توی جنگل بش اون را جای اون دزد می کشه و اویزان می کنه . بش می ره به مری می گه که من خون را ریختم و دیگه کسی با تو کاری نداره. از طرفی شاه به کنا دوست مری قول داده بود که دایان را بیرون کنه و اون معشوقه ی رسمی اش بشه. بعد از چند روز شاه با دایان برمی گرده که کنا قاطی می کنه. شاه می گه که من براش دارم یک قصر می سازم و بعد از ساختن می ره اونجا و بعد با هم عشقولانه می شوند. کنا اعلام می کنه که رسما با پادشاه است و دوستاش می گن که کاشی کف اتاق پادشاه با اول اسم پادشاه و دایان است که کنا می ره بهش گیر می ده که باید کاشی ها را دربیاری. شاه برای خوشحالی کنا یک اتش بازی راه می اندازه و اسم کنا اونجا می درخشه که کنا ذوق مرگ می شه و این در حالی است که پادشاه رابطه ی خود را با دایان هنوز تمام نکرده. 

در قسمت هفتم می بینیم که یک نفر از ایتالیا می اد توی قصر و کنترل قصر را به دست می گیره پسره او توی قصر گروگان بوده که بعد از بازگشت در اثر بیماری می میره و دیگه اون فرزندی نداره و می خواد انتقام بگیره. پادشاه توی قصر نیست و اول ملکه کاترین بهش پیشنهاد می ده که با مری ازدواج کنه اما اون مرد قبول نمی کنه و فرانسیس خودش را پیشنهاد می کنه و می گه من را به عنوان گروگان ببرید. مری می ره به اون دالان و از او روح می خواد که راه خروج از قصر ر ابهش نشون بده. روح هم با گچ دیوارهای خروجی را علامت می زنه. کاترین می گه اول مردم را با شاهزاده ها فراری می دیم بعد تو و ندیمه هات می رن بیرون و در اخر من می رم. اولویا را می گذارن پشت یک دیوار تا درب را از تو باز کنه. اولیویا در را برای شاهزاده ها باز می کنه اما دفعه ی دوم درب را برای مری و بقیه باز نمی کنه و مری و بقیه مجبور هستند که برگردن به ضیافت شام. ملکه شوکه می شه که اینها فرار نکردن و بعد می گه این زنها پیشکش شما و میخوان به زن ها تعرض کنن که یکی یکی همه می افتن و می میرن و مشخص می شه که ملکه کاترین سکه ها را زهر الود کرده بوده و اون فرد ایتالیایی سردسته را هم مری می کشه و با چاقو توی گلوش می زنه. ملکه کاترین داستان زندگی اش را برای مری تعریف می کنه و می گه که من وقتی هشت ساله بودم والدینم را کشتن و من را به اسارت بردن و زمانی که مردها میخواستن به من تعرض کنن افراد پاپ رسیدن و من را نجات دادن. از طرفی مشخص می شه که دایان هم پشت قضیه ی حمله ی این افراد به قصر بوده و بش این را می فهمه. دایان می خواد از پاپ نامه بگیره و بش را فرزند رسمی پادشاه بکنه که بتونه پسرش پادشاه بعدی فرانسه بشه اما بش این را نمی خواد که به برادرش رو دست بزنه. در اخر این قسمت هم فرانسیس به عشقش به مری اعتراف می کنه و اونها هم را می بوسن و وارد عشقولانه می شن.

نویسنده : بازدید : 20 تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 15:10

فهرست وبلاگ