سریال وطنم تویی قسمت هفت

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

  • جودت میخواد بره حسن نمیر رو بکشه که تیفیک و واسیلی سر میرسن و جودت رو صدا میکنن ، واسیلی میگه زنده ی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ میگه ، برامون تله چیدن اومدم اینجا رو چک کنم ببینم کسی هست ؟ صدای فرار حسن نمیر میاد که جودت میره تو کلبه و یه جور برخوردمیکنه که انگار اینجا نبوده میبینه پنجره بازه میره سمت پنجره اون دختری که بیهوشش کرده با چاقو میاد بکشش که تیفیک بهش شلیک تا کسی نباشه ازش اعتراف بگیرن ، حسن نمیر فرار میکنه و جودت و تیفیک یه دنبالش وقتی حسن نمیر جلوش دره میبینه برمیگرده ولی تیفیک و جودت بهش رسیده بودن تیفیک خواست با اسلحه بکشش که جودت جلوشو میگیره و حسن نمیره خودشو پرت تو دره میکنه ولی خودشو با شاخه درخت میگیره ، برمیگردن واسیلی میگه جودت باید با من بیایی و جودت میگه اینجا بمونم بهتره ولی سرتیپ اجازه نمیده و تیفیک و گروهش و تعدادی از سرباز یونانی میمونن تا اسلحه هارو پیدا کنن ، جودت که اسلحه هارو خاک کرده بود با خیال ناراحت میره ، وقتی میره خونه حصیبه میگه زنده برگشتی پس دعاش گرفت ، جودت میگه دعای کی ؟ میگه برو بالا منتطرته ، جودت میره تو اتاق عزیزه بهش خوش امد و میگه و میره حمام اماده کنه برمیگرده جودت و بغل میکنه و میگه خیلی ترسیدم دعای بدی کردم که خدا جون منو یاتورو بگیره ، خداروشکر سلامتی جودت میگه چرا از من متنفری یا منو دوست داری ؟ نترس من خوبم ، عزیزه چیزی نمیگه و میره حمام و اماده میکنه تو حمام جودت حلقه رو تو دستش میبینه میگه قبول کردی شوهرت یه یونانیه ؟ دیگه لجبازی نمیکنی ؟ چرا نگران من شدی ؟ عزیزه میگه اون زنه اومد گفت تو خطری جودت عصبانی میشه میگه کدوم زن عزیزه میگه افتالیا ، جودت میگه درباره خودش و حرفاش به کسی چیزی گفتی ؟ عزیزه میگه به سرهنگ گفتم جودت دوباره عصبانی میشه میگه به کسی چیزی نگو بفهم اینو ، عزیزه میگه چیه ابروت میره جودت عصبانی تر میشه و میره ، تیفیک به دنبال افتالیا میره خونه ی ریستو اونجا افتالیا رو میخواد خفه کنه که رفته دیدن عزیزه که ریستو و نفت ( یا بنزین) میریزه رو کشتی اسلحه ها تیفیک از ترس اتیش گرفتن مهمات افتالیا رو ول میکنه .

    • خلاصه قسمت هفتم پارت دوم #سریال #وطنم_تویی : 
      ورونیکا به لئون میگه اینجا جای تو نیست ولی لئون میگه تو فقط نگران خودتی که غصه ی دیگه ی نخوری من با تو جایی نمیام و وظیفمو انجام میدم ، ورونیکا میره و واسیلی میگه افرین ب خورد خوبی کردی ، لئون میگه چرا همه مردن و جودتزنده بود این مشکوک نیست ؟ واسیلی شک میکنه ، صبح حصیبه بوراک بادمجونی برای جودت درست میکنه جودت میاد و با خوشحالی به مامانشو و بوراک نگاه میکنه ولی حصیبه میگه اینجوری نگاه نکن ناراحتم ازت صد دفعه مردم زنده شدم حالی که به ما دادی و یونان به ما نداد ، این وظیفت چیه که داری مارو دق میدی ؟جودت عصبانی میشه و میگه نمیتونم بگم ، حصیبه میگه زنت این همه برات دعا کرد بعد شب از خونه رفتی ، جودتم عصبانی تر میشه و میگه به شما ربطی نداره عزیزه میگه ولی وظیفه ی امشبت به تو ربط داره خواستگاری دخترته ییلدیز میگه ولی بابا من راضی نیستم جودت میگه بیاد از من خواستگاری کنه تا رضایت بدم ، واسیلی میاد و جودت و عزیزه رو میبره اتاقش به عزیزه میگه درباره اون زنه حرف بزنه که عزیزه میگه اون فالگیر بود فرد خاصی نبود و جودت کاری میکنه که دیگه سوالی نپرسه واسیلی ، جودت میره پیش پاشا ، پاشا میگه حرفی که بهت زدن گوش ندادی لو بریم میخوای چیکار کنی ، بان گفتم بکشش گوش ندادی گفتم از خانوادت دور شو گوش ندادی شده دوبار ! ولی من بخاطر تو سه سالمو هدر دادم تا ازداتت کنم از اسارت ، الیاس رو فدای تو کردم جودت میگه بخوای منم فدا میشم ، ناراحت میشه و میخواد بره که یه نامه میده به پاشا بده به عزیزه تو اون از وظیفش گفته ، عکس حسن نمیر و تو شهر پخش میکنن تیفیک هم افتالیا رو زنجیر زده تا جایی نره ، عزیزه میاد و تیفیک رو برای مراسم خواستگاری دعوت میکنه و میگه میخوام تو حلقه هارو دستشون کنی تیفیک خیلی خوشحال میشه (حس سرپرست بودن گرفت😐) و قبول میکنه بره ، عزیزه که میره به سربازش میگه دنبال حسن نمیر باشید بگیریدش زودتر از یونانیها ، جودت میره خونه افتالیا ولی نیست ، روزنامه ی خبر هیلال ( درباره تجاوز دختر ) پخش شده و مردم عصبانی شدن ...

      • واسیلی به لئون میگه نمیتونی اندرس رو پیدا کنی جودت انجام میده ، جودت میگه نه بذارید انجام بده مطمئنم از اشتباهش درس گرفته و لئون خوشحال میشه ، تو بیمارستان اندرس و فراری میدن ، لئون به هیلال میگه پانسمان منو عوض کن پرستاری دیگه هیلال قبول میکنه ، موقع پانسمان عوض کردن لئون از افسانه ها میگه و به هیلال میگه حواسم بهت هست مراقبتم نمیتونی از نگاه من دور بمونی هیلالم میگه کسی نیستی که بخواد منو تهدید کنه ، هیلال ، تو خونه ،میره تو اتاق واسیلی و خروج اندرس و مهر میزنه ولی ورونیکا میاد تو اتاق و هیلال و میبینه میخواد از کار هیلال سر دربیاره که حصیبه میاد و نجاتش میده تا حصیبه به اتاق برسه هیلال کاغذ و تو کمد قایم میکنه ، هیلال به حصیبه دروغ میگه واسه کتاب پیدا کردن رفته اتاق واسیلی  سربازا اسلحه هارو پیدا میکنن و پیش سرتیپ میارن ، علی کمال میاد دیدن جودت میگه تو هیچ کاره ی منی ، برای من مامور نذار امشبم از من خواستگاری میکنن ییلدیز و جودت میگه من زندم و رییس خانوادمم مسئولیتش با منه ، سرباز میاد داخل و میگه سرتیپ احضارش کرده باید همراهیش کنه جودت به علی کمال میگه تو بعد از من مرد خانواده ی ، من چیزیم بشه میخوام خانوادم به تو برسه تو ازشون مراقبت کنی ، وقتی میخواد به اتاق واسیلی بره سربازارو خاکی میبینه و تو اتاق واسیلی اسلحه هارو میبینه ، واسیلی میگه چطور تو از وجود اینا بی خبر بودی ، نفهمیدی این دام و چرا ریختن ؟ من شک دارم بهت ! جودتم میگه من فکر کردم تو خونس نتونستم جاهای دیگه رو بگردم و اعتماد واسیلی رو بدست میاره تیفیک میره مراسم خواستگاری ییلدیز .

        • به جودت میگن حسن نمیری رو دستگیر کردن جودت میگه به سرتیپ خبر ندید وقتی جودت میره میبینه سرتیپ میاد و میگه چرا به من خبر ندادی ، علی کمال میرسه خونه ماریکا(همسایشون) تو ورودش حرفای ییلدیز و میشنوه که میگه من این مراسم و بهم میزنم و با لئون ازدواج میکنم اون میتونه منو خوشبخت کنه بعد به دوستش میگه تو بخاطر علی کمال اینجوری اماده میشی ؟ دوستش میگه مگه ایرادی داره ، ییلدیز میگه علی کمال کسی نیست که یه ولگرد خوشگذرون اون نمیتونه خانواده تشکیل بده حتی پول نداره علی کمال عصبانی میشه تو مراسم دکتر میگه منتظراقا جودت باشیم که عزیزه میگه نه ایشون نمیاد تیفیک و علی کمال هستن ، مراسم و شروع میکنن ، جودت که میبینه اون حسن نمیر نیست خیالش راحت میشه و به واسیلی میگه واسه همین بهتون خبر ندادم چون این اون نیست ، راه میفته میاد تو خونه ماریکا تو راه یادش میاد به پاشا گفته فقط دخترم و شوهر میدم و دیگه با خانوادم کاری ندارم و ازشون دور میمیونم ، پاشا هم میگه پس پسر برادرمو برای ییلدیز در نظر میگیرم که زندگی پاک و امنیت و شادی داشته باشن وقتی جودت میرسه تیفیک ربان انگشترارو قیچی میکنه و جودت ناراحت و عصبی میشه دست بند و به ییلدیز میده و تبریک میگه عزیزه و حصیبه خیلی ناراحت میشن دکتر میگه اقا جودت نتونستم از شما دخترتونو خواستگاری کنم ، جودت میگه نماینده هام بودن ، ییلدیز میره تو اتاق و فرار میکنه علی کمال میفهمه و میره دنبالش و میگه باید با اون دکتر ازدواج کنی صلاحت به همینه و ییلدیز و برمیگردونه ، جودت و تیفیک تو کافه صحبت میکنن و تیفیک میگه هفت سال نبودی من مراقب زن و بچه ات بودم من همه چی براشون تدارک دیدم نباید ناراحت شی حلقه دستشون کردم جودت میگه داغ هفت سال و تو سینم زنده نکن ، ولی الان من هستم سرپرستشونم نه تو ، تیفیک میگه تازه عزیزه اومد ازم خواهش کرد خونه رو بازسازی کنم و اونارو برگردونم از اسارت تو ، جودتم عصبانی میشه و میگه تو دخالت نکن نذار از حدم بگذرم اونا خانواده ی منن ، من تصمیم میگیرم .

          • جودت به اتاق میاد و میگه ، تو تیفیک و دعوت کردی ؟ تو بهش گفتی انگشتر دستشون کنه ؟ عزیزه میگه اره ، جودتم از خونه میزنه بیرون ییلدیز که دوربین علی کمال جلوش بود برمیداره تو کمد بذاره کاغذ رو میبینه و میبره به لئون میده ، لئون ازش میپرسه گریه کردی؟ ییلدیز میگه من نباید اینجا باشم فقط اومدم اینو بهت بگم تا خواهرم تو دردسر نیفته لئون میگه چی شده ؟ میگه نامزد کردم لئون میگه بمون باهات کار دارم باید یه کاری کنی ، صبح هیلال و آندرس میرن ساحل کیفشو باز میکنه هیلال کاغذ رو اشتباهی میبینه و لئون میگه دنبال اینی و هیلال و آندرس خودشونو میخوان تحویل لئون بدن که لئون میگه برید کاغذ و اسلحه رو به آندرس میده و هیلال شوکه میشه آندرس تو قایقه که محمد میگه چرا داشتن تجاوز میکردن کاری نکردی ؟ آندرس میگه ترسیدم ، محمد میگه فکر کردی زندگی راحتی داری داد اون دخترا تو گوشته چرا ترسیدی ؟ آندرس گفت ازاینکه منو بکشن ( یعنی خودشم تجاوز کرده ) محمد میگه که اینطور و اسلحشو درمیاره و آندرس رو میکشه ( این جودت میگه ها ترکا غیرت دارن رو رگشون راه نرید 😊👊 ) جودت حسن نمیر رو میبینه تو بازداشتی ها ولی چیزی نمیگه ، جودت که دستش رنگی شده بود از دست زدن به اسلحه ها متوجه میشه نم کشتی و به پاشا میگه پاشا هم میگه باید دنبال کشتی باشیم که اسمش افتالیاست عزیزه میاد تو دفتر جودت میگه من تیفیک و دعوت کردم چون تو این هفت سال حواسش به ما بود ، الان مارو تو یه سقف کردی ولی حواست به خانوادت نیست علی کمال زورگو شده ییلدیز عاشق لئون شده هیلال خبرگیر و روزنامه نویس شده ، چجوری باید از اینامراقب کنم ، چجوری حواسم هم به کارم به خودم به بچه ها باشه ، وقتی تو نبودی وضعیت اروم تر بود ، من به تیفیک اعتماد دارم ، جودت میگه به من اعتماد نداری ؟ به تیفیکی که از نبود من سواستفاده کرده و شمارو ازم دور کرده اعتماد داری عزیزه میگه به تیفیک توهین نکن اون احترام داره و میره جودتم عصبانی میشه ، ریستو بابای افتالیا برای عزیزه نامه میاره که افتالیا توش نوشته بهش احتیاج داره عزیزه میره و افتالیا و میبینه و میخواد پاشو از زنجیر باز کنه هیچی پیدا نمیکنه ، میره تو کشتی میگه کسی نیست کمک کنه ، میبینه هیچکی نیست و پر از جعبس و جعبه هارو باز میکنه اسلحه هارو میبینه و تیفیک پشت گردنش اسلحه میذاره ...

          بر گرفته از صفحه اینستاگرام سریال وطنم تویی
نویسنده : بازدید : 39 تاريخ : جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 19:05

فهرست وبلاگ