قسمت یازدهم وطنم تویی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    • جودت به تیفیک شلیک میکنه ، سمتش میره تا ببینه کیه ایوان از پشت بی هوشش میکنه ، تیفیک و فراری میده وقتی جودت به هوش میاد مامورای یونانی سر میرسن از اونجا میره هیلال خودشو میخواد اعدام میکنه لئون میاد نمیذاره ، عزیزه میره پیش تیفیک ، میبینه گلوله خورده ، تیفیک دروغ میگه خائن ها بهش حمله کردن عزیزه گلوله رو در میاره ، تیفیک به عزیزه میگه نمیتونه برای هیلال کاری کنه ، جودت و ول کنن و باهاش بیان یه شهر دیگه ، عزیزه میگه که حسن نمیر بهش چی گفته و شب انفجار جودت دروغ گفت با واسلی با منه ، با من نبود ، تیفیک و به شک میندازه و میفهمه که جودت وطن پرسته ، جودت پیش علی کمال میره و بهش میگه کی خبر اسلحه هار  بهش داده علی کمال بهش میگه کار اشتاینر(عتیقه فروش) ، تیفیک اشتاینرو گرفته تا بگه اون شب  پیش ایوان بود گلوله به اون خورده و جودت میاد اداره عثمانی ها تیفیک و ببینه ، وقتی تیفیک میاد از دستش خون میاد اما جودت نمیبینه به تیفیک میگه میخواد اشتاینرو ببینه و میره زندان ، وقتی اشتاینر و به دیوار میکوبه ، الکی اشتاینر فریاد میزنه و میگه گلوله خورده ، جودت پشت لباسش خون میبینه باور میکنه ، ییلدیز تو اتاق مصطفی سامی دنبال مدرک ، که مصطفی سامی وارد اتاقش میشه و ییلدیز برای اینکه حرفشو سامی باور کنه میگه دنبال ارامش بخشم حالم بد خواهرمو دارن اعدام میکنن و سامی هم لو میده که با قدرتمندا درارتباطه ییلدیز میفهمه و میره به لئون میگه ، لئون هم میگه باید اثبات کنی ، هالیده هم میاد و میگه چطور هالیت ایکبال درباره هیلال ننوشته ( هالیت اکیبال واقعا خود هیلال ) جودت به بندر میره و عکس ریستو پدر افتالیا رو به ناخدایی نشون میده اون میشناسن بهش اطلاعات میده و میگه یکی اومده بود دیده بان برای کشتی قدیمی میخواست جودت میره پیش فروشنده عکسو نشون میده اون میگه همین بود ازش خرید ولی جاشو نمیدونه میره سمت خونه افتالیا اما افتالیا از اونجا رفته خونه ماریکا ، همسایه عزیزه اینا ، افتالیا به ماریکا میگه میخواد اینجا بمونه طلا و گردنبد به ماریکا میده میگه بهش اینارو بفروشه و تا بتونه فرار کنه و به کسی نگه تو خونه ی این مونده درحال حرف زدن حصیبه میاد افتالیا تو اتاق میره ماریکا یادش میره طلا و گردنبد و برداره ، حصیبه میبینه و میگه من اینو میشناسم این گردنبند و تیفیک موقع عروسی به عزیزه داده بود و افتالیا میشنوه ...

      • افتالیا تااین حرف و میشنوه از خونه ی ماریکا میره و به جودت پیام میفرسته میخواد ببینش ، تیفیک میره پیش ریستو تا میره تو کلبه ، دو اسلحه رو سرش میاد ، جودت میره افتالیا رو میبینه افتالیا میگه باباش زندس و کشتی کجاست ، جودت راه میفته میره ، تیفیک و نوچه های ایوان میگیرن میخوان بکشنش که ریستو به تیفیک کمک میکنه و اون دوتارو میکشه تا بخواد جودت برسه ( تیفیک تو قسمتای قبل اینقدر تو زمانهای مختلف سریع به کشتی میرسید انگار سرکوچه ی ادارش بود 😀 راه برای جودت طولانی بود 😐) ریستو با کشتی میره تیفیک هم خارج میشه از اونجا ، جودت میاد میبینه ( جا تره و بچه نیست 😉😠) کشتی وسط دریاست و دیر رسیده ، ایوان و نوچه هاش جودت ودیدن اونجا میخوان به جودت شلیک کنن ایوان نمیذاره ، جودت میره سراغ اشرف پاشا بهش میگه کشتی و از دست داد ولی میتونه پیداش کنه برای نجات دخترش یه راه داره اونم لو دادن اشرفه ، که اشرف میگه تو میخوای منو لو بدی ! بذار دخترت شهید شه ، فکر خانوادت نباش هیلال و از سرت بیرون کن ، جودت میگه همینجور که نمیشه وطن و فراموش کرد خانواده هم نمیشه چه خصومتی بین تو واسیلی که از حضورت پی بردن ، اگر کاری نکنی من تورو لو میدم از طرف سرتیپ کل یونان نامه میرسه که هیلال و ببخشن بخاطر احترامی که به ورونیکا داره این بخشش و قبول میکنه ، اما واسیلی به عزیزه و ورونیکا دروغ میگه ، بخشش رو قبول نکردن ، عزیزه با حالی داغون برمیگرده و به حصیبه میگه بخشش کردن اعدام و حبس ابد کردن اما به ییلدیز حقیقتو میگه جودت پیش واسیلی میره و میگه نتونسته کاری کنه ، واسیلی میگه دخترت باید اعدام شه و باید به این اعدام راضی شی جودت قبول میکنه و با حال بدی از اتاق واسیلی خارج میشه ، جودت به اتاق هیلال اینا میره اونجا عزیزه و حصیبه وسایلشونو جمع کردن تا برن از قصر واسیلی ، جودت میاد میگه نتونست کاری کنه ، ییلدیز به جودت میگه لئون داره کمک میکنه من یکی و میشناسم که با قدرتمندا ارتباط داره اسم مصطفی سامی و در گوش جودت میگه و که جودت با لئون همکاری کنن اینجوری جون هیلال و نجات بدن ( اگر هیلال این اطالاعات داشت میرفت میذاشت کف دست تیفیک 😒 دم ییلدیز گرم جون خواهرشو نجات داد ) عزیزه به ییلدیز میگه بره بیرون از اتاق و ییلدیر میره عزیزه و جودت تنها میشن

        • عزیزه به جودت میگه ، یادته هیلال به دنیا اومد شیش ماهه بود نمیتونست نفس بکشه گلوشو ماساژ میدادی نفس بکشه ؟ الان دور اون گردن طناب میخوان بندازن تو حاضری جون بچتو بگیرن ؟ هیلال بمیره من با دستای خودم جونتو میگیرم و میره جودت که پیش عزیزه خودشو نگه داشته بود خالی میشه و گریه میکنه ، مصطفی سامی روز بعد یه پیام تو کفشی میذاره از پشت پنجره ییلدیز میبینه و دنبالش میکنه میره تو کفاشی ، کفششو میده کفاش درست کنه تا حواسشو پرت کنه ، و کاغذ و از تو کفش برمیداره و میبره میده لئون ، لئون هم با سربازاش راه میافته میره  عزیزه میره به واسیلی میگه که بهش دروغ گفت جودت اون روز پیشش بود نبود واسیلی جودت و بخاطر دخترت فدا میکنی نمیتونم بخاطر حرف اعدام و کنسل کنم و میره محل اعدام ، همه اونجا جمعن ، سربازا هیلال و محمت رو میارن ، عزیزه و حصیبه و ییلدیز حالشون داغون خرابه ، جودت هم ترسیده و هم نگرانه ، علی کمال سر میرسه عزیزه میبینش ، تیفیک که اونجا بود میاد سمت علی کمال و اسلحه ی که علی کمال با خودش داشت و میگیره ازش ، عزیزه هم جلوشو میگیره ، جودت نگران و منتظره چیزیه ، هیلال و محمد میبرن بالا چوبه دار ، و طناب و دور گردنشون میندازن ، واسیلی میگه حرف اخرتونو بزنید ، مهمت میگه ازادی وطن ، هیلال میگه وطن سلامت باشه ، واسیلی دستور اعدام و میده تا سرباز میخواد اجرا کنه سرباز یونان با زدن گلوله هوایی متوفق میکنه اجرارو ، به جودت یه نامه و گردنبند میده ، جودت اونارو میده به واسیلی ، گردنبند لئون بود و نامه ی که نوشته بود از اعدام اجرا شه پسرش میمیره ، جودت با اسودگی به هیلال نگاه میکنه و خیالش راحت میشه هیلالم باباشو میبینه ...

        • برگرفته از پیج اینستاگرام وطنم تویی
    نویسنده : بازدید : 24 تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:40
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها