کارا سودا58

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

  • کمال رسید زینب رو نجاتش داد بهش گفت چیکار کردی تو با خودت بعدم بغش کرد..
    امیر هم از اون طرف کم نیاورد و گفت وقتشه که یه تصمیم درست برای دخترمون بگیریم و فقط یه راه حل به ذهنم میاد اونم اینه که جدا میشیم.... دخترم با من بزرگ میشه. دنبال دلیل و اینا هم نگردین چون زنم مریضه و رفت..
    نیهان عصبی رفت پیش امیر و گفت دیگه سر خم نمیکنم جلوت و نمیترسم ازت. ثابت میکنم کی مریضه.
    ویلدان هم اینا رو که شنید هول کرد و نگران شد و با لیلا حرف زد. لیلا هم بهش گفت خودتو جمع کن اینجوری کی نیهانو حمایت کنه.
    نیهان بازم به کمال زنگ زد کمال جواب نداد. کمال به زینب کفت برای چی اینکارو کردی ز: باید میمردم. کمال: هرچی باشه تو خواهرمی و اگه بلایی سرت میومد یه تیکه از منو با خودت میبردی. زینب: چجوری اومدی توو.. ک: میدونستم این کلیدا در خونه قاتلو باز میکنه. بعدم مجبورش کرد برن اداره پلیس هرچی میدونن و بگن. نیهان رفت پیش زهیر فهمید شب خوه نرفته کمال بعدش اومد در خونه هاکان زینبو کمالو دید و تعقیبشون کرد تا اداره پلیس. تو اداره زینب حالش بد شد و مجبور شدن هاکان و کمال ببرنش بیمارستان اونجا دکتر گفت خیلی باید مواظب باشی چون اگه بچت بیفته دیگه بچه دار نمیشی...هاکان هم به کمال گفت اثر انگشت روی دکمه مال یه دکتره کمال هم ازش خواست آدرسشو پیدا کنه.
    کمال و زینب برگشتن خونه که دیدن نیهان اونجا منتظره.
    میهان به کمال گفت کلیدا رو بده من.. زینب هم شنید و ترسید و رفت.. کمال: بیابریم یه جای آروم حرف بزنیم..
    نیهان: بریم همون تپه. اگه هم راستشو نگی دیگه بار آخره. فرصت کردی هم خبرا رو بخون وقتی تو مشغول فرار بودی یه اتفاقایی افتاده! کمال هم خبرارو دید.
    توی تپه گفت چرا همچین کاری کردی. ن: چون دیگه بریدم...و دیگه نمیخوام فرار کنم ولی تو فرار کردی. چرا وقتی گفتم نیومدی؟
    کمال:چون توضیحی نداشتم بهت بدم و مطمئنم زینب قاتل نیس اثر انگشت روی دکمه هم مال زینب نبوده.. باید ثابت کنم بیگناهه.
    نیهان کلیدا رو ازش خواست و گفت دعا کنیم این کلیدا در خونه زینبو باز نکنه. رفتن کلید و انداخت تو در ولی باز نشد. نشون داد که قبلش زینب کلید ساز آورده و قفل رو عوض کرده...
    آسو و امیر با هم قرار گذاشتن آسو گفت مدرکی که میخوای رو بهت میدم ولی تصمیم بگیر میخوای ازش استفاده کنی یا نه. .

    • تارک رفت پیش آسو و گفت سلاح رو از امیر بگیر برام. آسو گفت چیز دیگه ای هم داری دستش؟ تارک یادش اومد که از اوزان با امیر حرف زده بود و گفته بود نباید کمال بفهمه این ماجرا رو...
      هاکان آدرس دکتر رو به کمال داد و کمال و نیهان رفتن اونجا دکتره گفت من توی اون تاریخ استانبول نبودم ولی یونیفرمم گم شده بود. کمال: پس قاتل با لباس شما وارد اتاق اوزان شده... بعد که اومدن بیرون به نیهان گفت میخوام روز تولد دنیز و باهم باشیمو شما بیاین خونه بابام اینا روز چهارشنبه . امیر چهارشنبه سرش شلوغه.
      امیر هم یه پروژه معدن راه انداخته که گالیپ گفت اگه اونجوری که میخوای پیش نره نیهان میفته زندان...
      امیر رفت پیش زینب و بهش گفت تصمیمتو بگیر یا تو میری حبس یا کمال. میتونیم کاری کنیم قتلو بندازیم گردن کمال. زینب : من نمیتونم همچین کاری بکنم امیر: گفتی چرا نجاتت دادم بخاطر بچمونه. این کارو برای بچمون بکن زینب آشغال هم قبول کرد. قرار شد از کمال پول بخواد که اثر انگشت کمال هم روش باشه.. بعدم گفت من یه شماره بهت میدم که با موبایل کمال بهش زنگ بزنی. زینب هم قبول کرد.
      کمال با یکی صحبت کرد که آسو رو از خونه بکشه بیرون. تا برای دنیز با نیهان کیک درست کنن.نیهان اومد کمال مسخرش میکرد که مگه بلدی تو و این حرفا با هم شرط بندی کردن سر عشق..
      که نیهان نتونست و افتادن به بازی کردن آرد پاشیدن به هم روغن ریختن رو هم و نیهان رفت حموم و بعدشم عشقولانه
      زینب هم رفت از کمال پول رو گرفت و گفت برای خونه میخوام.

      آسو هم فهمید یکی دنبال گولجانه (همون ریشوئه) و گفت نکنه کمال باشه. کمال اومد خونه بهش گفت یا مدارکی که تو دستت داری رو میدی به من یا دیگه جایی اینجا نداری و میخوام که از این خونه بری. آسو توی جیب کتش یه چیزی دید و کمال تا رفت حموم رفت دید نقاشی گولجانه. (نیهان کشید)
      روز تولد دنیز شد. نیهان لباسی که کمال برای دنیز هدیه خریده بود رو پوشندش امیر عم برای دنیز تولد گرفت که یهو یکی براش پیغام داد عکس ماشینش بود زنگ زد گفت روزی که کمال اینا رو فرستادی اون انبار و دنبال اون بسته خودت هم رفتی و من پول میخوام وگرنه لو میدمت... (این مدرکو کمال از هاکان خواست گفت برای اینکه روز تولد دنیز پیشش باشم کمکم کن و عکس ماشین امیر رو بهم بده) امیرم زد بیرون. خدمتکار خونه کمال گردنبند نیهانو آورد داد به اسو گفت این مال شماس اونم گفت نه و فهمید نیهان و کمال با هم بودن...زنگ زد به امیر وگفت باید اینا رو جدا کنی من صبرم تموم شده.. نیهان اینا هم رفتن خونه ی فعیمه اینا اونجا خوشحال و خندان بودن همه.آیهان اینا خبر ازدواجشونو دادن.. زینب هم اومد . نیهان اوقاتش تلخ شد و بعدم زینب داشت با امیر حرف میزد نیهان اومد گفت با کی حرف میزدی اونم گفت دوستم بود .نیهات: من بهت اعتماد ندارم اگه بهم ثابت بشه کمالم نمیتونه نجاتت بده...زینب قرار بود با موبایل کمال زنگ بزنه ولی پشیمون شد و پولو هم به کمال پس داد و گفت خونه رو نپسندیدم. نتونستم تقاصشم هرچی باشه راضیم کمالم نفهمید چی میگه. اسو عکس نیهان و دنیز که داشتن میرفتن خونه فهیمه اینا رو فرستاد برای امیر و امیر هم بهش گفت به حرکت دربیا..امیر رفته بود اونجایی که یارو گفت بیا ولی سر کار بود و کلی منتظر شد وطرف نیومد...زهیر هم مراقبش بود.
      آسو و طوفات فلش رو توسط یه بچه فرستادن برای کمال. کمال رفت تو اتاق زینب دید و چشاش 8 تا شد و گریون اومد بیرون. بلافاصله برای نیهان هم فرستادن فیلمو..
      فیلم خفه کردن اوزان توسط زینب......
      پایان

    • karasevda_turkishseries



نویسنده : بازدید : 18 تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 18:23

فهرست وبلاگ