سریال تا سر حد مرگ قسمت 7 | بلاگ

سریال تا سر حد مرگ قسمت 7

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

  • 7 .
    سکانس ابتدایی ؛
    داهان در حال قبر کندن و اندر با صورت زخمی و خونی تو تابوت .. تو مهمونی سلوی به داهان میگه سورپرایزت این بود ؟ داهان میگه خوشت نیومد ؟ سلوی هم میگه بخاطر انتقام گرفتن از شوهر عشق ثابتت و نزدیک بودن بهش منو آوردی اینجا و خودت اومدی ..
    اندر یه شاهیکا میگه چرا اینکارو کردی ؟ شاهیکا میگه ناراحتی که پیروز شدم ؟ اندر هم میگه اون مظنون به قتل پدر بریله ، شاهیکا هم میگه بی گناهیش ثابت شد ..
    بریل میره سمت داهان و بهش تبریک میگه و میگه از طرف تو خوشحالم ، داهان میگه از کی تا حالا به جای من احساس میکنی ؟ چرا اونموقع که تو زندان بودم دردامو حس نکردی ..
    تو این بین اندر که همش چشمم به بریله میاد جلو و میگه مشکلی هست و با داهان درگیر میشه که جداشون میکنن و میرن سلوی هم به داهان میگه بریم ..
    میخوان برن که گوشی داهان زنگ میخوره و بهش میگن پدرت تصادف کرده ، داهان و سلوی میرن محل حادثه وقتی میرسن پدرشو دارن میزارن تو آمبولانس ، داهان اصرار میکنه میگه من دکترم بزارین ببینمش ، وقتی میبینه گریه میکنه و چشمش میفته به اسلحه کمری پلیس سریع برش میداره و میره سراغ اندر و پلیسا هم میفتن دنبالش ..
    اندر و بریل تو ماشین نشستن و اندر گریه میکنه میگه من جه گناهی کردم که اینطوری بلا سرم میاد ؟ مگه من قاتلم ؟  من فقط تورو دوست دارم اما تو فکرت و عقلت پیش داهانه ، بریل چیزی نمیگه و اندر میگه حتی انکار نمیکنی تو کی من هستی ؟ بریل هم میگه من زنتم و سعی میکنه آرومش کنه ..
    کمیسر میره در خونه داهان و به مادر و خواهرش خبر مرگ خلیل رو میده و میبرتشون برای بازجویی ، سلوی هم تو اداره پلیس دنبال داهان میگرده و زنگ میزنه مدام بهش ..
    ییلماز میره خونه دستاش که خونیه میشوره و یاد حرفای خلیل میفته که بهش میگفت منو نکش ، اسلحه رو قایم میکنه و لباساشو همه رو میشوره ..
    خانواده داهان میرن کلانتری و سلوی میبینتشون وقتی میفهمه میخوان ازشون بازجویی کنن میگه اینا عزادارن کمیسر هم میگه باید جلوی داهان رو بگیریم و بفهمیم سراغ کی رفته ، سلوی هم میگه پس منم به عنوان وکیلشون میام !
    اندر و بریل میرسن خونه و داهان رو میبینن داهان با تفنگ میاد سراغ اندر و بهش میگه زانو بزن و تفنگ رو میزاره دهنش بریل هم مدام میگه نکن و تو قاتل نیستی تو همین وضعیتن که پلیسا میرسن و داهان رو میبرن ، فخری زنگ میزنه به اندر و میگه ییلماز بابای داهان رو کشته و بریل متوجه شد ..
    داهان رو میبرن بازداشتگاه اونجا با مادرش رو در رو میشه و گریه میکنن ، سلوی میره باهاش صحبت میکنه داهان ازش می پرسه تو کی هستی ؟

    • سلوی به داهان میگه برای محافظت از تو ..
      اندر و فخری و ییلماز در مورد داهان صحبت میکنن و میگن حتما فهمیده که اومده منو بکشه ییلماز میگه فکر نکنم فهمیده باشه و اندر شک میکنه که نکنه بخاطر بریل رفته باشه ، سلوی میره پیش ییلماز و ازش میپرسه خلیل رو تو کشتی ؟ اونم میگه مگه هر کی بمیره من قاتلم ؟ من بخاطر تو کل دنیارو میکشم اما خلیل رو من نکشتم ! سلوی هم ازش معذرت خواهی میکنه ..
      اندر میره خونه و بریل ازش میپرسه تو به این موضوع ربط داری ؟ اندر هم میگه این قتله چه ربطی به من داره ؟ و به بریل میگه تو اون آدمو میبینی ؟ داری به من خیانت میکنی ؟ بریل میگه چرت و پرت نگو اندر هم میگه اگه بهم ثابت بشه جلو چشمای خودت می کشمش .. صبح پدر و مادر اندر میرن خونش و میپرسن اون آدم به تو چیکار داره و چرا میخواسته بکشتت ؟ اندر هم میگه به زنم چشم داره .. مادر اندر به بریل میگه تو با اون آدم رابطه داری ؟ بریل ناراحت میشه و میگه این چه سوالیه ؟ اونم میگه پس بچه دار شو وقتی میبینه بریل راضی نیست میگه اندر یه بچه داره ! و بریل میفهمه که بچه خودشو میگه ..
      سلوی میره پیش داهان و بهش میکه از قاضی اجازه گرفتم تا تو خاکسپاری شرکت کنی ، اما اگر کاری کنی منو میکشی ..
      داهان میگه فرار نمیکنم و میرن مراسم تشییع .. تو مراسم خاکسپاری سلوی چشمش میفته به ییلماز و میره بهش میگه اینجا چیکار میکنی ؟ اونم میگه اومدم واسه تسلیت ، سلوی میگه میدونی اگه ببیننت چی میشه داداش ؟
      داهان بعد از خاک کردن پدرش میره مادرشو بغل میکنه مادرش هم میگه چقدر گفتم از این کار دست بردار ؟ 
      سلوی و داهن میرن پیش دادستان ، قبلش کمیسر با دادستان صحبت میکنه و طوری حرف میزنه که به داهان شک کنه ، داهان و سلوی که میرن تو اتاق دادستان میپرسه مشکلت با اندر مربوط به قتل باباته یا ۱۱ سال پیش ؟ داهانم میگه هیچ کدوم ! 
      اون با نامزد من ازدواج کرد و تو مهمونی منو پیش اون ضایع کرد واسه همین رفتم تا پیش عشق سابقم خودمو بزرگ کنم !

    • از اتاق میان بیرون سلوی میگه اون حرفا چی بود که گفتی ؟ 
      بریل میخواد بره خونه پدر داهان برای تسلیت که سلوی زنگ میزنه میگه داهان به کمکت احتیاج داره اونم میگه باشه هر چی باشه ..
      بریل میره پیش اندر و بهش میگه شکایتت رو پس بگیر ، اونم میگه چرا اینکارو بکنم ؟ بریل میگه پیش وکیل داهان بودم گفت دادستان برای قتل خلیل بهت شک داره اگر بخوان ازت بازجویی کنن برای خانواده و شرکت بد میشه ..
      اندر با سلوی قرار میزاره و بهش میگه شنیدم با زنم صحبت کردی ، اونم میگه آره اندر میگه از شکایتم بگذرم سلوی هم یکم می ترسونتش اندر هم در جواب میگه اگه داهان به من گیر بده یعنی به تو گیر داده به تو گیر بده یعنی ییلماز رو پیدا کرده ، سلوی میگه برام مهم نیست ..
      اندر میگه اگه بخواد سر به سرم بزاره قبلش واقعیت رو بهش میگم و بعد میکشمش .. تو خونه داهان اینا مادرش و عایشه و اوستا نشستن که صبیحا میگه همه رفتن دیگه تنها موندیم اوستا هم میگه من هستم نگران نباشید .. داهان آزاد میشه و با سلوی میرن تو کلبه ، سلوی بهش میگه غذا بخور داهان گریه میکنه و میگه بعد از بابام نمی تونم غذا بخورم سلوی یکم دلداریش میده و شب میمونه پیشش ..
      صبح که بیدار میشن سلوی به داهان میگه از اندر مدرک جمع میکنم تو شرکت یه کارایی میکنه اینطوری گیرش میندازیم داهان هم میگه باشه ..
      سلوی وقتی میخواد بره اوستا جلوشو میگیره و میگه دیگه چی قراره سر داهان بیاد ؟ سلوی جا میخوره و میگه نفهمیدم ..
      اوستا میگه معلومه تو وجودت یه تاریکی هست ، آدمایی که تو تاریکی هستن همدیگرو خوب میشناسن سلوی هم میگه پس چه خوب که من شمارو نمیشناسم و میره !
      خاله زاکیه میفهمه پدر داهان فوت کرده و نگران سلوی میشه برای همین میره خونه داهان و از صبیحا خواهش میکنه که اجازه نده داهان به سلوی نزدیک بشه ..
      مادر اندر ازش میپرسه چرا شکایتت رو پس گرفتی اونم میگه چون به فکر شرکت بودم و مادرش بعد این حرفا میره خونه یکی به اسم تکین و میگه میخوام در مورد پسرش باهاش حرف بزنم ..
      پدر اندر با شاهیکا میرن سوارکاری و از شاهیکا در مورد اندر و داهان می پرسه اونم میگه من داهان رو نمیشناختم اما میدونم که یه مشکلی بینشون هست اندر چیزایی رو مخفی میکنه که اگر رو بشه شرکت و خانواده بهم میریزه ..
      پدرش هم میگه بفهم چی رو مخفی میکنه ..
      شاهیکا زنگ میزنه به داهان و میگه میخوام ببینمت داهان هم که دنبال اندر بود گفت کار دارم باشه بعدا ..
      اندر برای خودش محافظ گذاشته و داهان دنبال پیچوندن محافظا و گیر انداختنه اندر

      • شاهیکا برای تسلیت میره خونه داهان اما مادرش وقتی میفهمه خواهر اندره از خونه میندازنش بیرون ..
        شب داهان و اوستا با هم صحبت میکنن و اوستا به داهان میگه باید به فکر خانوادت باشی تو به جای بابات باید حواست بهشون باشه ..
        داهان میره خونشون مادرشو بغل میکنه و گریه میکنن ..
        صبح فردا داهان یکی از تابوت هایی که ساخته میده به یکی تا براش ببره به یه جای خاص .. سلوی و داهان و اوستا در مورد پرونده صحبت میکنن سلوی میگه هیچ مدرکی تو صحنه نبوده ، اما کمیسری که این گزارش رو نوشته تو اکثر صحنه های جرم همینطوری گزارش نوشته که این نشون میده کارش ایراد داره ..
        داهان میگه میفهمیم اما اول باید ییلماز رو پیدا کنیم !
        سلوی جا میخوره و میگه چطوری ؟
        اوستا میگه خواهیم دید ..
        بریل از خونه میاد بیرون و میره خونه داهان اندر هم میفته دنبالش و میفهمه ..
        بریل وقتی میرسه اونجا و سلوی رو میبینه جا میخوره از داهان میپرسه اندر به این داستانا ربطی داره ؟
        سلوی میگه نه اما داهان میگه بعدا مشخص میشه داره یا نه من نگران توام که بعدا که باهات بد بشه چیکار میکنه ؟
        بریل هم میگه اون با من کاری نمیکنه چون دوسم داره و میره ..
        صبیحا میاد و به سلوی میگه تو هنوز اینجایی ؟ داهان و سلوی جا میخورن و سلوی میگه داشتم میرفتم و با داهان با هم میرن ..
        ییلماز میره قبرستون و عایشه رو سر خاک عثمان میبینه و میمرسه آشناتون بوده ؟ عایشه هم میگه شاید میشد ..
        ییلمازم میگه منم عشقم دو ساله مرده و من همیشه میام سرخاکش و یکم با عایشه صحبت میکنه و بعد عایشه میره ..
        بریل میره خونه و میبینه اندر غیر طبیعی رفتارمیکنه ، اندر میپرسه کجا بودی ؟ بریل هم میگه پیش دوستای دانشگاهم اندر هم به زور میره سمتش و بوسش میکنه ..
        صبح روز بعد سلوی زنگ میزنه به داهان و داهان میگه ییلماز رو پیدا کردیم و سلوی میگه چطوره ؟ داهانم میگه خوبه سلوی میگه مبادا بلایی سرش بیاری داهانم میگه چرا بلا سرش بیارم ؟ من از طریق ییلماز میخوام اندر رو گیر بندازم ..
        داهان میره سراغ اندر و اوستا هم میره سراغ ییلماز داهان اندر رو گیر میندازه و اوستا مهمت رو سلوی مدام به ییلماز زنگ میزنه اما خاموشه و نمیتونه بهش بگه ، یه بار که زنگ میزنه گوشیش بوق میخوره و جواب میده و سلوی میگه داهان دنبالته مبادا گیرت بندازه و اوستا و ادماشم اونجان و می شنون ..
        زمان برمیگرده به روزی که سلوی از اتاق داهان میاد بیرون و اوستا بهش میگه داری چی رو مخفی میکنی ؟
        داهان میاد پیش اوستا و میگه چی شده ؟
        ادامه کامنت اول ‌‌.. 👇

...
نویسنده : بازدید : 30 تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 18:23