کارا سودت 57

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

کمال و نیهان بسته رو باز کردن و یه صندلی دیدن. نیهان عصبانی شد گفت داری با ما بازی میکنی؟ هرچقدر میخوای فرار کن. پیدات میکنم.
ده دقیقه قبل رو نشون داد که امیر رفته زینبو برداشت از توی بسته و بردش توی انبار کناری. 
کمال توجهش جلب در انبار شد و امیر هم فهمید و زینبو برداشت و فرار کردن از پنجره. ولی کلیدای زینب افتاد. کمال و نیهات اومدن کلید رو پیدا کردن.
امیر دو تا پلیس الکی فرستاده بود که مثلا زهیر رو که توی خونه ی اون زنه بود دستگیر کنن زهیر فرار کرد اونا هم زنه رو بردن که از استانبول فراریش بدن. زهیر به کمال گفت پلیس اومده کمال: مطمئنی پلیس الکی نبودن؟یکیو بفرست اداره پلیس ببین واقعا اونجاس یا نه...
بعدم نیهان و کمال با هم حرف زدن. کمال گفت ما رو آورد اینجا که اونو فراری بده. بعدم یکم عشقولانه شدن و همدیگه رو بوسیدن.
امیر به زینب گفت که آدمای من بیهوشت کردن ک میخواستم قاتل اوزان رو تحویل داداشت بدم.
زینب گفت چرا پس منصرف شدی!؟ امیر: به خاطر پدر بودنم!(زینب شوکه شد) دنیز توی قلبم یه در دیگه باز کرده خواستم بهت یه شانس آخری بدم..
زینب : الان کمال میفته دنبالم آخرش پیدام میکنه.
امیر: شرلوک کمال😂😂 دنبالته پس خوب قایم شو. وحشت نداشته باش چون بزرگترین دشمنه قاتل وحشته..
بعدم رفت..
آسو رفت سراغ امیر گفت باورم نمیشه از فرصتی که داشتی استفاده نکردی و این تنها راه جدا کردن این دوتاس اینا به من بدهکارن چون با من بازی کردن!!! 🙄 (آی روتو برم من!) بعدم رفت زنگ زد به گولجان و گفت چیزی که میخوانو بهشون میدیم
نیهان و کمال رفتن بیمارستان از دکتر پرسیدن اون روز کسیو دیدی اونم گقت نه. بعد یکی اومد بهشون گفت من یه زن مو مشکی دیدم ...کمال و نیهانم شکشون به زینب بیشتر شد (قبلش نیهان به کملل میگفت احساساتتو بذار کنار و زینب دروغ میگه بهمون)
زینب رفت پیش تارک ازش کمک خواست گفت اون مدارکی که هاکان داره رو برای من بیار. به خاطر من این کارو بکن
کمال رفت با زینب حرف زد گفت راجع به مرگ اوزان میخوام بپرسم زینب هول شد چایی رو ریختو کلی ضایع بازی درآورد کمال: اگه یه بار دیگه دروغ بگی نمیبخشمت زینب..زی زی هم گفت من رفتم بیمارستان دو دقیقه پیش اوزان بودم تحقیرم کرد بیرونم کرد چون من و امیرو فهمیده بود..کمال پرسید ساعت چند؟ ز: 5 بود نقریبا

نیهان با امیر توی رستوران قرار گذاشت تا داشتن با هم حرف میزدن طوفان دنیزو آورد توی ماشین نیهان گذاشت و بعد هم خبرنگارا رو خبر کرد نیهان به امیر گفت چرا داری از زینب حمایت میکنی!؟ وقتی اومد بیرون دید خبرنگارا دارن میگن بچه تو ماشینه و نیهانم تعجب کرد رفت دید دنیز اونجاست فهمید نقشه امیره...
کمال رفت بایگانی بیمارستان پرونده اوزان رو گرفت و ساعت مرگشو دید بین 3 تا 4 بعد از ظهر بوده فهمید زینب دروف گفته. رفت سراغ اون کارمندی که بهشون گفته بود یه زن دیده رو گرفت ولی فهمید همچین کسی اونجا کار نمیکنه. آسو رو نشون داد که به اون کارمند که همون گولجان بوده پولش رو داده.
نیهان با کمال قرار گذاشتن نیهان گفت امیر تاکتیکشو عوض کرده میخواد با دنیز مقابل من وایسه.کمال: بذار هرچی میخواد تاکتیک عکض کنه دنیز دختر ماست و آخرشم ما برنده میشیم.
کمال رفت سراغ زینب و کلی داد و بیداد کرد گفت من رفتم بیمارستان اون ساعتی که تو گفتی اوزان خیلی وقت بوده که مرده بوده... برا چی دروغ گفتی به من از کی داری محافظت میکنی!؟ زینب : من از امیر حامله م داداش.. کمالم قاطی کرد و گفت کاش جای اوزان تو مرده بودی حداقل عزاتو میگرفتم..😨 و رفت..
هاکان اومد دید زینب داره گریه میکنه گفت بهش فرصت بده و دوباره با هم خوب میشین زینب هم گفت من آدم بدیم من دیگه نمیتونم خواهر کمال باشم و با هاکان رفتن بیرون( قبل اینکه کمال بیاد زینب درا رو باز گذاشت تا تارک بیاد مدارک رو برداره)
نیهان رفت خونه و با امیر بحثشون شد و امیرگفت اگه لازم باشه کاری میکنم مادر بودنت رو بی اعتبار بشه. مژگان همون موقع اومد تو و به امیر گفت کارتو نپسندیدم پسرم...
تارک اومد مدارکو برداشت و بعدشم آتیش زد..
آیهان هم لیلا رو سورپرایز کرد و ازش درخواست ازدواج کرد..
وقتی هاکان اینا برگشتن خونه هاکان دید جا تره و بچه نیست بهدم ه زینب گفت کمال کار خودشو کرد اون برداشته مدارکو..رفت سراغ کمال. گفت آخر کار خودتو کردی؟ کمال: نگو که دزدیدن. هاکان: اشکال نداره من مهم ترین مدرکو دادم برای بررسی.. اون دگمه! کمال: پس اگه اثر انگشت پیدا بشه روش هاکان: یعنی قاتل رو پیدا کردم... آسو هم پشت در بود همه رو شنید.. 

کمال بعدش رفت خونشون و تو اتاق زینب گشت دنبال لباسی که اون روز تنش بوده و پیداش کرد و دید دکمه ش نیست.....
هرچی هم نیهان بهش زنگ میزد جواب نداد...نیهان اس ام اس داد بیا دم اون دریاچه ساعت 12 شب..خودش رفت اونجا یاد 7 سال پیش افتاد که کمال سورپرایزش کرده بود برای روز ولنتاین(من فکرشو نمیکردم فلش بک باشه😅) کمال هم اومد ولی دور وایساد ونیومد جلو و وقتی نیهان زنگید جوابشو نداد بازم...
امیر هم با نیهان و مامانش صحبت کرد به مامانش گفت این کار نیهان رو میبخشمو اشتباه کرد و باید معذرت بخواد..
نیهان گفت اگه نکنم چی؟ امیر:عکساتون با کمال رو میدم خبرنگارا.. نیهانم کوتاه اومد.. قرار شد مصاحبه مطبوعاتی بکنن.. کمال تا صبح کنار دریاچه موند و به کلیدها خیره موند و رفت..
زینب که از طرق تارک فهمید کمال اتاقش رو گشته دیگع به صورت کامل ناامید شد و رفت حموم زیر دوش گفت خدایا منو ببخش.. بعدم رفت دنبال طناب..
از اون طرف توی کنفرانس مطبوعاتی امیر گفت من زنمو خیلی دوس دارمو این حرفا.. نوبت به نیهان که رسید گفت من 7 ساله با امیر ازدواج کردم این 7 سال هر ثانیه و دقیقه ش دروغ بوده این ازدواج الکی بوده و امیر خشکش زد...
کمال رفت خونه ی هاکان ببینه کلیدا بهش میخوره یا نه کلید و انداخت درو باز کرد و همون موقع زینب صندلی رو از زیر پاش کشید و خودشو جلوی چشمای کمال دار زد...... 😱😱😱😨😨😨
پایان

به نظرتون زینب زنده می مونه؟ به نظر من که زنده می مونه و کمال نجاتش می ده


نویسنده : بازدید : 21 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 9:13

فهرست وبلاگ