خلاصه سریال تا سر حد مرگ | بلاگ

خلاصه سریال تا سر حد مرگ

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

  • داهان با مهمت صحبت میکنه در مورد ۱۱ سال و میگه اگه تورو بخاطر جرم نکرده تا ابد به زندان محکوم میکردن تو چیکار میکردی ؟ مهمت میگه دیوونه میشدم ، داهان میگه منم داشتم دیوونه میشدم اما خانم وکیل نذاشت منو از اون چاردیواری نجات داد ، آفتاب رو بهم هدیه داد ، اما چرا بهم دروغ گفت ؟
    اون سه تا تابوتی که اندر باهاشون سلوی رو تهدید کرد برای کیه ؟ یکی من ، یکی سلوی ، سومی کیه که سلوی داره ازش محافظت میکنه ؟ یا خانوادش یا عشقش ..
    اندر سلوی رو میبره جایی که ییلماز رو نگه میدارن و چند نفر که دست هر کدوم یه وسیله برای کشتنه دور ییلماز گذاشته و چشمای ییلماز رو بسته ، به سلوی میگه هر کدوم که داداشت بگیره داداشتو میکشه ، سلوی گ التماس میکنه که اینکارو نکنه میگه داهان دیگه کاری به این داستان نداره ،اندر میگه ییلناز رو میزنن و بعد سلوی رو میفرسته پیشش سلوی داداشش رو بغل میکنه و میگه خیلی ترسیدم که بمیری ..
    تو شرکت اندر جلسه داره که دیر میرسه و شاهیکا در مورد پروژه پیشنهادیش با باباش حرف میزنه و پدرش میگه له دوتاتون یه شانس میدم تا بتونین خودتون رو ثابت کنید .
    داهان دنبال گذشته سلوی میفته ، میره پیش خاله زاکیه میگه میخوام سلوی رو سورپرایز کنم و یکی لز دوستاس دوران بچگیشو براش پیدا کنم و ازش در مورد گذشته سلوی می پرسه اونم میگه اون از اون روزا با من حرف نمی زنه اصلا دوست نداره با کسی در این مورد حرف بزنه اما وقتی با تو حرف زده یعنی باهات راحته ..
    بعد میره پیش مدیر پرورشگاهی که سلوی توش بوده و از اونم یه سری اطلاعات میگیره ، وقتی میفهمه تاریخی که سلوی اومده پرورشگاه با تاریخی که اون رفته زندان تقریبا یکیه یکم شک میکنه و به مهمت میگه تحقیق کنه در موردش ..
    سلوی ییلماز رو میبره دکتر و بعد میاره خونه و بهش میگه بگو شاگردت بیاد بمونه پیشت ، ییلناز میگه تو به منو به داهان فروختی مگه اون کیه ؟ سلوی میگه من نمی دونستم اندر تا این حد پیش میره ییلنازم میگه میدونی اون ادم اگر نکشتمون فور بدتری داره چیکار کنیم ؟ سلوی هم میگه تو فقط خوب شو من از طریق قانونی رسیدگی میکنم ..
    داهان زنگ میزنه به سلوی میگه کجایی ؟ سلوی هم میگه از دادگاه اومدم بیرون دارم هوا میخورم ، داهان جا میخوره میگه چرا به من نگفتی بیام دنبالت سلوی هم میگه نگران نباش میرم خونه ..
    داهان زنگ میزنه به عثمان و میگه سلوی رفته تو حواست کجا بود عثمانم یادش میفته جلوی دادگاه دعوا شده بود و میگه حتما اونموقع رفته ..

    • خواهر داهان میره خونه و میبینه باباش تزدیک بوده تصادف کنه و از دهنش در میره و میگه تصادف بود یا اونایی بودن که سلوی رو زدن ..
      شب داهان میره در خونه سلوی خاله نیگه حالش خوب نیست و از وقتی اومده تو اتاقشه ، میبرتش تو و بهش میگه هر کاری کردی از دلش در بیار میرن در اتاق سلوی و میبینن که صدای ضبطش زیاده با ییلماز تلفنی صحبت میکنه و هر چی خاله صداش میکنه متوجه نمیشه ، تا یدفعه داهان رو میبینه و عکس خودش و ییلماز رو که تو دستش بود میندازه زمین و میپرسه چی شده ؟
      داهان یکم مشکوک و سرد باهاش حرف میزنه و سلوی هم میگه ناراحت نباش داهان هم میگه ناراحت نیستم دارم در مورد تو فکر میکنم که کی هستی ؟ سلوی هم میگه من سلوی سنمو نمیگم و وکیلم ، داهان میگه واقعا کی هستی که سلوی عکس رو میبینه رو زمین و برای اینکه داهان نبینتش میگه بریم بیرون هوا خوری ؟
      داهانم قبول میکنه و میرن ..
      تو خیابون داهان از پدر مادر سلوی سوال میپرسه اونم میگه بعد از تصادف فراموش کردم ، به داهان میگه تو هم زیاد به خودت سخت نگیر گذشته رو فراموش کن و به آینده فکر کن ، داهانم میگه تو فراموش کردی ؟ یعنی چیزی داری تو گذشتت که نمیخوای یادت بیاری ؟!
      سلوی هم به شوخی میگه اره قاچاقچی و مافیا بودم و که یدفعه داهان جان میپره ماچش میکنه و از این حرفها ( البته فقط بوسیدش پسرمون ) 🙄
      داهان و سلوی میرن خونه و مادرش تا داهان رو میبینه میگه چرا هنوز به این آدما کار داری ؟ تا بلایی سر خودت نیاری بی خیال نمی شی ؟ چرا سلوی رو زدن ، سلوی میگه اون ماجرا ربطی به داهان نداره ، دیگه نگران نباشید چون داهان این موضوع رو بسته فردا هم دیه رو می گیرین و یه زندگی جدید شروع می کنین ، اما داهان اهمیت نمیده و مادرش میگه این وقتی چیزی نمیگه یعنی نمیخواد دست برداره ، داهانم میگه فردا میریم خونه میبینیم بعدم چند تا محافظ میزارم براتون ..
      سلوی به داهان میگه به من دروغ گفتی گفتی تموم میکنم ، چرا پشیمون شدی ؟ چی شده که به من نمی گی ؟ 
      داهان میگه من سوختم نمی تونم فراموش کنم و از این حرفا ..
      مادر اندر برای اینکه شاهیکا نتونه با اتدر رقابت کنه زیر ابش رو پیش باباش میزنه و اونم حساب شاهیکارو بلوکه میکنه ..
      داهان برای خانوادش خونه میخره و اوستا و شاگرداش میان کمکش برای اسباب کشی ، که اوستا به داهان میگه این کار خطرناکه معلومه که سلوی و اندر از قبل همو می شناختن ، اون آدمی که تو بیمارستان به سلوی کمک کرده و خرجش رو داده اندره ..

      • سلوی دنبال پرونده سازی برای شرکت اندره تا از این زریق به اندر ضربه بزنه برای همین به همکارش پیشنهاد میده که این پرونده رو انجام بده اونم که آدم سو استفاده گریه میگه به شرط اینکه پیشنهاد شامم رو قبول کنی قبول میکنم سلوی هم میگه خودم انجام میدم و میره ..
        شاهیکا میره بانک وقتی میبینه حسابش بلوکه شده زنگ میزنه به اندر اما اندر جوابشو نمیده ..
        داهان میره شرکت پیش اندر و بهش میگه تو از اول هم عاشق بریل بودی ، اون روزی که مارو بردی خونت و روز عقد از اول بهش فکر میکردی دوست دوران بچگی !
        اندر میگه اشتباه میکنی من دوست دوران بچگی بودم و سزای مثل بابتم بود تا تو کشتیش ، داهان باهاش درگیر میشه و میگه اومدم تا بگم برای پیدا کردن قاتل کمک میکنم همین ، تو این یین شاهیکا عصبانی میاد تو و بهش میگه چرا حساب منو بستی ؟ داهان میگه پس به حساب اینو اونم میتونین کار داشته باشین ؟ من اگه حای شما بودم بهش رحم نمی کردمو میره .. اندر به شاهیکا میگه من نکردم بابا کرده برو از خودش بپرس ببین چرا کرده شاهیکا میره و اندر زنگ میزنه به فخری میگه بگو ییلماز کار داهان رو تموم کنه ..
        شاهیکا میخواد سوار ماشین بشه که داهان جلو در صداش میکنه و میگه حرف بزنیم ؟ میرن تو یه رستوران و داهان میگه من کمک میکنم تا با اون آزمایشگاه قرارداد ببندی ، شاهیکا هم میگه اگه اینکارو بکنی پنجاه پنجاه شریکی ..
        شب تو خونه سلوی به گوشیش نگاه میکنه که خالش میگه چیه زنگ نزده ؟ از دهنش در میره میگه سورپرایزش چی شد ؟  سلوی هی میپرسه اما تا خاله میاد بگه داهان زنگ میزنه و میگه بیا جلو در ..
        سلوی میره حلوی در و داهان وسایلی که جا گذاشته بود میده بهش و میگه خوبی ؟ سلوس هم میگه در اصل تو جطوری چون اونی کههمش میخواد بلا سرخودش بیاره تویی ..
        صبح داهان و اوستا میرن آزمایشگاه و طرف رو برای کار راضی می کنن ، داهان زنگ میزنه به شاهیکا میگه و قرار میزارن برای قرارداد برن اونجا ‌..
        سلوی میره شرکت و رییسش بهش میگه باهات همکاری میکنم بعدا بیا تا با هم حرف بزنیم ، بعد به یکی از کارکنا میگه موقع ناهار همه رو ببر کافه جز سلوی و به اندر زنگ میزنه میگه کارو انجام میدم اندر هم میگه کاغذارو که آوردی پول تو حسابته ..

        • سلوی میره قهوه بریزه برای خودش که رییسش میره و میخواد اذیتش کنه به سلوی میگه اگه صدات در بیاد میگم داری درباره شرکتشون پرونده سازی میکنی ، سلوی لیوان قهوه رو میریزه روش و داهان که برای نشون دادن قرارداد به سلوی رفته بود شرکت این صحنه رو میبینه و طرف رو میزنه و بعد سلوی رو با مهمت میفرسته بره خونه ..
          شاهیکا و داهان و دریا ( شخص تو آزمایشگاه ) با هم قرارداد  امضا میکنن ک شاهیکا داهان رو شب دعوت میکنه به مهمونی ..
          سلوی یواشکی از در پشتی میره تا محافظای جلو در نبیننش و میره پیش ییلماز ازش میخواد یه چیزی از ییلماز بگه تا ازش استفاده کنه اما ییلماز میگه بی خیال شو تو این بین فخری میاد و سلوی میره ، فخری به داهان تفنگ میده و میگه اندر گفت امروز باید تموم بشه ..
          داهان زنگ میزنه به سلوی میگه شب میخوام ببرتم جایی آماده باش میام دنبالت ..
          صبیحه مادر داهان مدام به علی غر میزنه که تو باید برای اون پسر تصمیم بگیری و از این حرفها ..
          شب داهان آماده میشه بره مهمونی که باباشم دنبالش میره و میگه میرم تا به پدریم عمل کنم !
          ییلماز میره خونه داهان و منتظر داهان میمونه تا بیاد ، عثمان ماشین رو میبینه و شک میکنه و جای داهان میشینه تو ماشین و ییلماز میفته دنبالش ..
          تو مهمونی شاهیکا به همه میگه با آزمایشگاه قراداد بستم و شریک جدیدش رو معرفی میکنه ؛ داهان و سلوی که میان همه جا میخورن ..
          ییلماز میره سمت ماشین و وقتی میبینه رو دست خورده عصبانی میشه ، عثمان دستش رو میبره سمت تفنگ که شلیک کنه اما ییلماز زودتر شلیک میکنه و عثمان میمیره ..
          ییلماز روشو برمیگردونه و بابای داهان رو میبینه و تفنگ میگیره سمتش علی بهش میگه توروخدا نکن من چیزی ندیدم ..
          تا صدای شلیک میاد و تمام ..


...
نویسنده : بازدید : 27 تاريخ : يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 9:13